شهر نقره ای
ز غمه کسی هلاکم...که زمن خبر ندارد...عجب از محبت من...که در او اثر ندارد...
در گوشه حیاط نشسته بود ٬ تک و تنها. به ساندویچی که در دستش بود نگاهی کرد و از آن گاز سفتی گرفت.بچه های توی حیاط مشغول بازی بودند و او زیر چشمی همه جا را می پایید.زنگ ورزش بود... وقتی ساندویچ تمام شد٬ دستش را زیر چانه زد و به فکر عمیقی فرو رفت.انگار به این فکر می کرد که اگر می توانست بدود چه می کرد٬ پا به توپ می شد و همه را جا می گذاشت. اگر می توانست بدود شاید در مسابقه دو هم مقامی را کسب می کرد٬ تا خانه می دوید٬ صبح ها با پدرش ورزش می کرد... در این فکر بود که دستی صورتش را نوازش کرد... جا خورد... وقتی نگاه کرد ٬ دید دوستش است که آمده کنارش نشسته و صفحه شطرنج را هم چیده و منتظر است تا با هم بازی کنند. نگاهی به چشمان رفیقش انداخت ٬ از بین همه کلاس و مدرسه فقط همین دوستش بود که هوای او را داشت... وقتی صدای شروع کن را شنید ٬ به خود آمد ٬ نگاهش را از صورت دوستش برداشت و به صفحه شطرنج انداخت... فکری به ذهنش رسید... چشمانش برقی زد... از خوشحالی بغض کرده بود... او می توانست به جای قهرمان فوتبال ٬ قهرمان شطرنج بشود! وجود دارد ولی طرفین نسبت به هم تعهدی ندارند. ۲.عشق افلاطونی: در چنین عشق هایی صمیمیت و تعهد وجود دارد ولی از جذابیت و میل جنسی ، کمتری برخور دارند. ۳.عشق ظاهری: در عشق های ظاهری بین زن و شوهر پختگی لازم برای ایجاد روابط موثر بین طرفین وجود ندارد ، طرفین ممکن است تظاهر به عشق و دلدادگی کنند. ۴.عشق پوچ: در چنین عشق هایی ، هر دو زوج یا یکی از آنان ، به شدت نسبت به دیگری احساس مالکیت کرده و سعی می کند همسرش را تحت نفوذ خود قرار دهد. ۵.عشق یک طرفه: همان طوری که از اسمش معلوم است ، یکی از طرفین از مهر و محبت دیگری یا خبر ندارد یا پذیرای عشق او نیست ، این چنین عشق هایی به هیچ جا نمی رسد ، چرا که عاشق به صورت مجازی ، معشوق را مخاطب ذهنی خود قرار می دهد. ۶.عشق دروغین: در این نوع عشق از تعهد و صمیمیت واقعی خبری نیست یکی از طرفین به خاطر زیبایی ، پول ، شهرت یا موقعیت اجتماعی طرف دیگر ، جذب او شده. ۷.عشق لحظه ای: جذابیت و هیجان در این عشق ها نقش اصلی را به عهده دارد ، این نوع عشق ها کوتاه مدت و کم دوام بوده و بی حاصل هستند. ۸.عشق ابلهانه: در این نوع عشق هیچ تناسبی بین طرفین وجود ندارد ، درست مثل این که ( چوپانی ، عاشق دختر پادشاه شود ). ۹.عشق کاذب یا شیفتگی: بسیاری از افراد ، شیفتگی را با عشق اشتباه میگیرند ، در این نوع عشق رابطه یکی از طرفین تمام زیبایی ها ، خوبی ها ، نیکی ها ، را در فرد مورد علاقه خود می بیند و عیب و نقص و حتی نا هنجاری های دیگری را یا نمی بیند یا به آن اهمیت نمی دهد ، در عشق های کاذب یکی یا هر دو طرف نسبت به هم وابستگی شدید پیدا می کنند ، این نوع رابطه دوام زیادی نخواهد داشت. ۱۰.عشق واقعی: در این نوع عشق ، سه عامل (( صمیمیت و جذابیت و هیجان و تعهد )) بین زوج ها حاکم است ، عشق واقعی ، سرشار از شور ، نشاط ، رضایت است. عشق ورزیدن همانند دیگر مهارت ها ، آموختنی و یاد گرفتنی است، افرادی که عشق ورزی را به خوبی یاد نگیرند ، آن را گدایی خواهند کرد. تنم تار است و محتاج سه تار است دلم ٬ اندیشه٬ دیده٬ هر سه ٬ تار است اگر خضر آب خورد و دائمی شد مرا مضراب ٬ آب روزگار است ز بزم اهل دل (( مشکاتیان)) رفت کنون سنتور گردون داغدار است بزن یک زخمه بر زخم سه تارت که آن زخمی ترین٬ اندوهبار است شکوفا کن ز دل صدها گل مفت به آهنگی که سرشار از بهار است چو خالی گشتی از انبوه اندوه پس آنگه نوبت شعر و شعار است بزن یک پرده ای در مایه شور که اخلاق جوان٬ شور و شرار است رها کن غصه را آیینه دق ... دو روز عمر ما ناپایدار است مونالیزا صفت خنده بزن هی که بد خلق از خودش هم شرمسار است (( عبو سا قمطریرا )) هست مذموم ز مومن ٬ تر شروریی بر کنار است زلال و صاف و پر جوش ار نباشد نه چشمه٬ بلکه چشمی خشکبار است ز (( قبض و بسط )) روحی ٬ بسط خوب است که قبضش آب و برقت را به کار است همین موسیقی (( هم و غم )) افزای تو را چون مرکبی بس راهورا است به هریک از مقامات رفیعش (( مقام ))ی سوی عرش کردگار است ....دو صد افسوس ٬ من تاری ندارم ولی عینک چرا٬ چون چشم تار است سه لاخ موی ٬ کز این کله مانده است مرا در حکم یک دانه سه تار است به هر تارش زنم چنگی ٬ صدایی که برخیزد ز من ٬ داد و هورا است بزن ای جان من بر سیم آخر که شعرت چون سه تارت ٬ تار تار است سفره ی عقد تو بستی ٬ وقتی از یاد تو رفتم تو شدی سهم غریب ٬ همه دلخوشی مو باختم با پیرهن سیاه غم ٬ می خوام بیام عروسیتون توی نگات بهت بگم ٬ مبارک غریبیتون داری میری خونه بخت ٬ آه دلم پشت و پنات تو نفسات گریه کنه ٬ بله ٬ آخره صدات منتظرم به مرگ تو ٬ همینه حرف آخرم یه روز به آتیش میکشم ٬ تو رو با دستای دلم آروز ها مو سر زدم ٬ تو کوره راه خونتون از گریه مرده این دلم ٬ تو بی کسی٬ دست خون برو حلالت می کنم ٬ الهی پیرشید پای هم یه روز خوشم نبینی ٬ تو و اون ٬ دو تایی با هم داری میری خونه بخت ٬ آه دلم پشت و پنات تو نفسات گریه کنه ٬ بله ٬ آخره صدات منتظرم به مرگ تو ٬ همینه حرف آخرم یه روز به آتیش میکشم ٬ تو رو با دستای دلم نذر آن بلندای آبی عشق و ایمان و عدالت که به ضربت ناروای شمشیر جهل و جمود زمانه قامت قیامت انگیزش خم شد و آزادگی و انسانیت را تا ابد داغدار کرد .اهل زمین قدرش را ندانستند ٬ حال آن که به فرموده رسول مکرم اسلام (ص)٬ خداوند هر روز به خاطر علی (ع) به فرشتگان خود در آسمان مباهات می کرد. همو که به تعبیر یکی از فلاسفه اسلامی٬ وجودش در میان مردم کالمعقول بین المحسوس بود. و چنین شد که چون تیغ بغض و کین بر تارک نازنینش فرود آمد٬ و با تمام وجود فریاد زد: (فزت و رب الکعبه: قسم به خدای کعبه که رستگار شدم). باری٬ مردان بزرگ در ظرف کوچک زمین و زمان نمی گنجند...... تا نام عشق در دلم امشب خطور کرد دل رفت کوفه ٬ کوچه به کوچه عبور کرد وقتی رسید مسجد کوفه ٬ گرفته شد چون خاطرات سرخ علی را مرور کرد بشکوه روح جاری در بستر زمان کز اصل و نسل خویش فراتر ظهور کرد مردی که صبر ٬ تاب تحمل از او گرفت هر شب که چاه ٬ نیت سنگ صبور کرد آن قامت بلند عدالت که تا ابد مفهوم عدل ٬ همره نامش حضور کرد آه از دمی که ضربت جهل زمانه باز شق القمر به سجده خونین نور کرد فردا در آخرت مگر او را طلب کنیم دنیای دون که در حق مولا قصور کرد افسوس٬ چشم خلق ندید اوج نور را ما را کدام غفلتی این گونه کور کرد؟... دیری که در آن ساقیش ٬ همچهره او شینه گشته همه جا پر گل ٬ با کاغذ دیواری گردیده فضا یکسر ٬ از ادکلن عطرینه مطرب ویولن بر کف ٬ با یک دهن پر کف گاهی بزند بر دف ٬ گاهی به سر و سینه خنیاگر مجلس هم ٬ با واکمنی اندر گوش می خواند ز لعل لب ٬ از بس که دهن بینه خم خم خودشان خوردند ٬ تا نوبت من آمد در پیش نهادندم یک چایی جوشینه پیری دو سه من گیسو ٬ بنشسته به لب یاهو یک مکیده گرم از او ٬ او گرم ز شومینه بر مصطبه لم داده با اشکمی همچون طبل با هیبتی افزون تر از پادشه گینه چون حکم قضا این است ٬ وقتی که غذا آمد مغ ٬ مرغ پلو می خورد ٬ مغبچه ز خاگینه صوفی گری امروزه ٬ کشک است و لذا جمله پوشیده به روی کت ٬ یک خرقه پشمینه چون خوب نظر کردم ٬ دیدم همه جا پر رپ هر یک بتر از دیگر ٬ زرینه و سیمینه دیدم که به روی لب ٬ ((یارب)) نه ((یارپ))بود ((یاهو)) نه ((یاهوی)) ٬ آن هم شب آدینه جا خوردم و فهمیدم در ((دیر رپان)) هستم یک پارتی مملو از آدم آلینه گفتی که برون گشته از یک خم پر رنگ اند پر رنگ چو رنگینه ٬ پر نقش چو نقشینه در رفتم از آن مجلس(لوس آنجلس کوچک) با حالتی از خشم و با حالتی از کینه ماییم کجا ای دل ٬ آنها به کجاها ول هر دو ز یک آب و گل ٬ وضعیت ما اینه ما از می عرفان مست ٬ آنها ز می انگور مستیم ولی هستیم ٬ چون سنگ و چو آیینه ما آیینه دل را دل سنگ نمی خواهیم هر کس کشدش داند ٬ دل های که سنگینه نگاهت رو نگیر از من بذار همپای تو باشم می خوام با عشق و احساسم تو قلب شیشه ایت جاشم اگه رفتن برای تو بشه آغاز تابیدن برای من ولی مرگه بدون تو شب و دیدن قسم به پاکی چشمات دلم از زندگی سیره تو میری و دل آهسته توی تنهایی می میره از این روزای تکراری بدون تو هراسونم بیا آروم و آهسته بمون کنج دل خونم کمی با این دل خسته تو خوب من مدارا کن منی که گم شدم بی تو توی تنهایی پیدا کن هنوزم تو خیال من تویی رویای دیرینه نذار تا این همه احساس بشه بغض و بشه کینه بزرگترين راز زندگي ما قانون جذب است. قانون جذب بيان مي کند هر چيزي مشابه خود را جذب مي کند. بنابراين وقتي تو راجع به چيزي فکر مي کني، در عين حال مشابه همان افکار را بسوي خودت جذب مي کني. افکار، مغناطيسي هستند و بسامد دارد. وقتي افکاري در سرت بپروراني، آنها بسوي کائنات فرستاده مي شوند و بطور مغناطيسي تمام چيزهاي مشابهي را که بسامدي يکسان دارند بسوي خود جذب مي کنند. هر چيزي بيرون فرستاده مي شود، به منبع، يعني خودت برمي گردد. تو حکم دکل مخابراتي انساني را داري که با افکارت بسامدي را پخش مي کني. اگر دلت مي خواهد چيزي را در زندگي تغيير دهي، با استفاده از تحول فکري، بسامد را تغيير بده. افکار فعلي خودت زندگي آينده ات را خلق مي کند. در مورد هرچه بيشتر فکر کني و بر آن تمرکز داشته باشي، بصورت زندگي ات بر تو ظاهر مي شود. افکار تو به موضوعات تبديل مي شوند. قانون جذب، قانون طبيعت است و درست همچون قانون جاذبه بي غرض. هيچ چيز نمي تواند وارد تجربه ات شود، مگر آن را از طريق افکار سمج احضار کني. براي اينکه بداني چه فکري مي کني، از خودت در مورد احساست سوال کن. احساسات ابزاري با ارزش هستند که فوري ما را متوجه هر آنچه در ذهنمان مي گذرد، مي کنند. غيرممکن است که آدم احساس بدي کند و در عين حال افکاري خوب داشته باشد. افکارت بسامد تو را مشخص مي کنند و احساست بي درنگ به تو مي گويند که روي چه بسامدي هستي. وقتي حال و هواي بدي داري روي بسامدي هستي که موضوعات بد بيشتري را جذب مي کني. وقتي حال و هواي خوبي داري، قدرتمندانه موضوعات خوب بيشتري را بسوي خود جذب خواهي کرد. تغييردهنده هاي راز، مثل خاطرات خوشايند، طبيعت يا موسيقي مورد علاقه ات، مي توانند احساسات تو را دگرگون کنند و بي درنگ بسامد تو را تغيير دهند. ............................................................................ غضنفرمیره دكترمیگه آقای دكترمن فراموشی گرفتهام. غضنفر داشت نوارخالی گوش میداد و بلند بلند گریه میكرده، بهش میگن چرا گریه میكنی؟ غضنفر به زنش ميگه: زن مهريهات را بگذار اجرا تا با پولش خونه بخريم! ........................................................................................................... يه پسره به دوستش ميگه: بيا بريم دريا. .............................................................................................. به غضنفر میگن بابات به رحمت ایزدی پیوست، به غضنفر ميگن: دوست داری بابات بميره ارثش به تو برسه؟ ........................................................................................ غضنفر را برای بار پنجم به جرم دزدی میبرن دادگاه ..................................................................................................... معلم از دانش آموز میپرسه: ناصرالدین شاه چه طوری بر تخت پادشاهی نشست؟ ............................................................................................. غضنفر: به خدا من دیوانه نیستم، من نویسندهام، یه کتاب 500 صفحهی بنام "صدای پای اسب" نوشتهام. غضنفر میخواست بره کره خورشید، همه بهش میگفتند: نرو از گرما جزغاله میشی. دو تا دختر داشتند با هم صبحت می کردند. دختر اولی میپرسه: تو چرا اینقدر به نامزدت علاقه نشون میدی؟ .................................................................................. غضنفر داشت با دوتا خر فوتبال بازی میکرد. بهش میگن چرا با خرها فوتبال بازی میکنی؟ ..................................................................................................... شب اول قبر غضنفر، نكیر و منكر میان که به حساب و كتابش رسیدگی كنند. هر چی لیست اعمال رو بالا و پایین میكنند چیزی دستگیرشون نمیشه، یكیشون با تردید از اونیكی میپرسه: به نظر تو، گندزدن گناهه؟ اونیكی میگه: نه، فكر نمیكنم! اولی میگه: پس اینو باید بفرستیمش بهشت، چون توی زندگیش هیچ كار دیگهای نكرده! غضنفر لب دریا همش داد میزد آفرین، ما شالا .... ...................................................................................................................... بچه: مامان، من چه جوری به دنیا اومدم؟ ................................................................................................................. غضنفر از ژاپن بر میگرده، بهش میگن: اونجا مشكل زبان نداشتی؟ ............................................................................... غضنفر داشت یکی رو بدجور میزد و هی داد میزد کمک کمک! بهش میگن: بابا تو که داری اینو میزنی، پس چرا کمک میخوای؟ میگه: آخه این گفته اگه بلند شم لهت می کنم! غضنفر وقتی 100سالش میشه، بلیط بخت ازماییش برنده میشه و صاحب یک میلیارد تومان پول میشه. خبرنگاری ازش میپرسه حالا با این پول چکار میکنی؟ میگه: تو مرکز شهر یه ساختمون ده طبقه میخرم از طبقه اول تا دهمشو میکنم توالت عمومی، حتی روی پشت بامشو! خبرنگار با تعجب میگه: حالا چرا توالت عمومی؟ میگه: بخاطر اینکه مردم بتونن از صبح تا شب گند بزنن به این شانس من، که تو 100سالگی برنده یک میلیارد تومان شدم! غضنفر میره مسجد موقع برگشت میبینه کفشاش نیست با خودش میگه: ...................................................................................................................... غضنفر با زنش میرن پیك نیك. زنش میگه بشینیم زیر اون درخت. غضنفر میگه نه، همین وسط جاده امنتره، زود پتو رو بنداز! زنش میگه: آخه اینجا ماشین میزنه بهمون! ولی غضنفر با اصرار وسط جاده پتو رو پهن میکنه و دو نفری میشینند وسط جاده. غضنفر عاشق میشه، رو در خونش می نویسه: به زودی در این محل عروسی برگزار میشود! به غضنفر میگن نظرت در مورد زلزله چیه؟ غضنفر با نامزدش میرن پارک، غضنفر میگه: عزیزم اگه این درخت كاج زبون داشت الان به ما چی میگفت؟ نامزش میگه: اگه زبون داشت میگفت: احمق من زردآلوام نه كاج! لقمان را گفتند ادب از كه آموختی گفت: به تو چه كثافت آشغال عوضی بی شعور! چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود .... تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود. ....................................گنجشک................................... روزها می گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود " با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم ؟ كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد....



دومي ميگه: ولش كن فردا راديو ميگه!
دكتر میگه: چندوقته این بیماری رو دارین؟
غضنفرمیگه: كدوم بیماری؟
.......................................................................................
میگه: دلم واسه خوانندهاش میسوزه، طقلكی لال بوده!
............................................................................................................................
دوستش ميگه: نه اگه غرقشم مامانم منو ميكشه!
میگه: رحمت ایزدی دیگه کیه؟
میگن: نه منظورمون اینه که به دیار باقی شتافت،
میگه: دیار باقی دیگه کجاست؟
میگن: یعنی دار فانی رو وداع گفت،
میگه: دار فانی دیگه چه جور داریه؟
میگن: یعنی رخت از این دنیا بربست،
میگه: منظورتون رو نمیفهمم!
میگن: احمق، بابات مرد،
میگه: احمق خوتی، بابا دیگه کیه!
..................................................................................................................
ميگه: نه، دوست دارم بکشنش تا ديه هم بگيرم!
قاضی میگه: خجالت بکش این دفعهی پنجم که میای دادگاه.
غضنفر میگه: خودت خجالت بکش که هر روز اینجایی!
شاگرد: چهار زانو!
دکتر: بله، کاملاً درسته، فقط تو 500 صفحه کتاب یک کلمه نوشتی اونهم "پیتیکو ... پیتیکو ... پیتیکو"
............................................................................................................
غضنفر میگه: نگران نباشید، برنامه ریزی کردم شب برسم!
......................................................................................................................
دختر دومی میگه: میدونی، آخه اون پولداره، ... مهربونه، ... پولداره، ... جوونه، ... پولداره، ... قد بلنده، ... پولداره ...
میگه: اینها آنقدر هم خر نیستند تا حالا دوتا گل به من زدهاند!
......................................................................................................
،ازش میپرسن چه کار میکنی؟
میگه :پسرم 1 ساعته رفته زیر آب هنوز بر نگشته ...عجب نفسی داره ها ..؟!
مادر: بابات خر شد اومد خاستگاری من، من هم خر شدم باهاش
ازدواج كردم، بعد خرتوخر شد و تو به دنیا اومدی!
میگه: من نه، ولی ژاپنیها چرا!
...........................................................................................................
..................................................................................................
چهار تا حالت داره:
1- من نیومدم
2- اومدم رفتم
3- بدون کفش اومدم
4- هنوز تو راهم
بعد از مدتی یه كامیون میاد طرفشون هر چی بوق میزنه، اونا از جاشون تكان نمیخورن، كامیونه هم فرمونو میپیچونه میره تو درخت. غضنفر به زنش میگه: دیدی گفتم وسط جاده امنتر! اگه زیر اون درخت بودیم الان هر دومون مرده بودیم!
...............................................................................
..................................................................................................
میگه: خوبه فقط یه کم وقتشو بیشتر کنید!
.......................................................................
.............................................................................................................
....................................................................................
خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را نشان دهد. پسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم، اینها خراش های عشق مادرم هستند.


