<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>شهر نقره ای</title>
<link>https://platinum-city.blogfa.com</link>
<description>ز غمه کسی هلاکم...که زمن خبر ندارد...عجب از محبت من...که در او اثر ندارد...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 26 Feb 2012 08:05:04 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>آره کار خداست!!!</title>
<link>https://platinum-city.blogfa.com/post/90</link>
<description>گنچشک کوچک با تلاش زیاد بلاخره توانست تمام کند. لانه امن و راحتی بود خوشحال بود که برای زمستان جای گرم و نرمی دارد. بال های کوچکش را باز کرد و از شوق به آسمان پرواز کرد. زیر لب زمزمه می کرد:خدای مهربانم ممنونم از این که کمکم کردی و هوای من و داری و من رو دوست داری. خدایا شکر که تو خدای منی عالم ٬ قادر و توانای گنچشک کوچک دیگر نبود احساس می کرد بزرگ شده زیرا خدای بزرگی دارد. بعد از پرواز وقتی خواست به لانه کوچکش برگردد با صحنه هولناکی مواجه شد.</description>
<pubDate>Sun, 26 Feb 2012 08:05:04 +0330</pubDate>
<dc:creator>platinum-city</dc:creator>
<guid>platinum-city.blogfa.com/post/90</guid>
</item>
<item>
<title>از الاغ درس بگیریم...</title>
<link>https://platinum-city.blogfa.com/post/89</link>
<description>کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چی سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد برای این که حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد٬ کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بیمرد و زیاد زجرنکشد. مردم با سطل روی سر الاغ هر بار خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش بالا می آمد سعی می کرد روی خاک بایستد روستایی ها همین طور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه</description>
<pubDate>Mon, 30 Jan 2012 08:28:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>platinum-city</dc:creator>
<guid>platinum-city.blogfa.com/post/89</guid>
</item>
<item>
<title>قدرت اندیشه...</title>
<link>https://platinum-city.blogfa.com/post/88</link>
<description>پیر مردی تنها در یکی از روستا های آمریکا زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود تنها پسرش بود که می توانست به او کمک کند که او هم در زندان بود. پیر مرد نا مه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد: پسر عزیزم من حال خوشی ندارم. چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدم چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.</description>
<pubDate>Wed, 04 Jan 2012 07:47:34 +0330</pubDate>
<dc:creator>platinum-city</dc:creator>
<guid>platinum-city.blogfa.com/post/88</guid>
</item>
<item>
<title> نامه ای به خدا ...</title>
<link>https://platinum-city.blogfa.com/post/87</link>
<description>اين ماجراي واقعي در مورد شخصي به نام نظرعلي طالقاني است که در زمان ناصرالدين شاه طلبه اي در مدرسه مروي تهران بود و بسيار بسيار آدم فقيري بود. آن قدر فقير بود که شب ها مي رفت دوروبر حجره هاي طلبه ها مي گشت و از توي آشغال هاي آن ها چيزي براي خوردن پيدا مي کرد.يک روز نظرعلي به ذهنش مي رسد که براي خدا نامه اي بنويسد.نامه ي او در موزه ي گلستان تهران تحت عنوان &quot;نامه اي به خدا&quot; نگهداري مي شود . مضمون اين نامه : بسم الله الرحمن الرحيم خدمت جناب خدا ! سلام عليکم</description>
<pubDate>Sat, 10 Dec 2011 07:13:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>platinum-city</dc:creator>
<guid>platinum-city.blogfa.com/post/87</guid>
</item>
<item>
<title>پیغامگیر تلفن مادربزرگها و پدربزرگها :</title>
<link>https://platinum-city.blogfa.com/post/86</link>
<description>ما اکنون در دسترس نیستیم؛ لطفا&quot; بعد از شنیدن صدای بوق پیغام بگذارید: اگر شما یکی از بچه های ما هستید؛ شماره 1 را فشار دهید. اگر می خواهید بچه تان را نگه داریم؛ شماره 2 را فشار دهید. اگر می خواهید ماشین را قرض بگیرید؛ شماره 3 را فشار دهید. اگر می خواهید لباسهایتان را تعمیر کنیم؛ شماره 4 را فشار دهید. اگر می خواهید بچه تان امشب پیش ما بخوابد؛ شماره 5 را فشار دهید. اگر می خواهید بچه تان را از مدرسه برداریم ؛ شماره 6 را فشار دهید.</description>
<pubDate>Mon, 31 Oct 2011 08:39:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>platinum-city</dc:creator>
<guid>platinum-city.blogfa.com/post/86</guid>
</item>
<item>
<title>شگفت انگیر...</title>
<link>https://platinum-city.blogfa.com/post/85</link>
<description>تصاویری تماشایی که میلیونها کاربر وب را شیفته کرده است نشان می دهد یک شامپانزه با شیشه مشغول شیر دادن یک توله ببر است. در طبیعت گاهی صحنه هایی دیده می شود که قبول آن چندان آسان نیست. یکی از این موارد که میلیونها کاربر وب شیفته خود کرده است در باغ وحش &quot;ساموت پراکان&quot; در پایتخت تایلند به ثبت رسیده است. براساس گزارش لاستمپا، در این تصاویر، یک شامپانزه همانند یک مادر خوانده یا پرستار بچه با استفاده از شیشه شیر مشغول شیر دادن به یک توله ببر 28 روزه است و هنگام</description>
<pubDate>Sun, 02 Oct 2011 06:38:43 +0330</pubDate>
<dc:creator>platinum-city</dc:creator>
<guid>platinum-city.blogfa.com/post/85</guid>
</item>
<item>
<title>دیکشنری انگلیسی به شیرازی ...</title>
<link>https://platinum-city.blogfa.com/post/84</link>
<description>مي نه؟ Am I right ها والوو Yes نه كاكو No نه آمو؟؟ Really يا ابالفضل Oh my God بري چي چي؟ Why? كاري باري؟ bye آم برو او ورو بیزو باد بیاد leave me alone آم کله پرک گرفتم u made me confused ووی آمووو wow بی اینجو come here عامو ولش كن،حوصله داري شمو هم ماشاللو Take it easy جونم مرگ نشي so cute همی‌ نه‌ that&apos;s true ارسیو زدم زیر چلم گوروختم I took my shoes and scapped قايم Hard نيوار Tape حالو چه خبره؟ Slow down! جيگري بشي You are disgusting آفتوو Sunshine</description>
<pubDate>Sun, 04 Sep 2011 08:16:11 +0330</pubDate>
<dc:creator>platinum-city</dc:creator>
<guid>platinum-city.blogfa.com/post/84</guid>
</item>
<item>
<title> انواع دوستی ...</title>
<link>https://platinum-city.blogfa.com/post/83</link>
<description>دوستی با بعضی آدم ها مثل نوشیدن چای کیسه‌ایست. هول هولکی و دم دستی. این دوستی‌ها برای رفع تکلیف خوبند. اما خستگی‌ات را رفع نمی‌کنند. این چای خوردن‌ها دل آدم را باز نمی‌کند. خاطره نمی‌شود. فقط از سر اجبار می‌خوریشان که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمی‌کنی. دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است. پر از رنگ و بو. این دوستی‌ها جان می‌دهد برای مهمان‌بازی برای تعریف کردن لطیفه‌های خنده‌دار. برای فرستادن اس ام اس‌های صد تا یک غاز.</description>
<pubDate>Sat, 30 Jul 2011 06:58:44 +0330</pubDate>
<dc:creator>platinum-city</dc:creator>
<guid>platinum-city.blogfa.com/post/83</guid>
</item>
<item>
<title>(( شکستم ))</title>
<link>https://platinum-city.blogfa.com/post/82</link>
<description>بهش گفتم دیگه نمی خوام به حرفات عمل کنم ٬ تو فقط به فکر خودتی ٬ خود خواهی و بعضی خواسته هات اصلا منطقی نیست ٬ دیگه خسته شدم هنگام گفتن این حرفا بود که صدای خرد شدنش رو شنیدم ٬ تا این که که آخرش...شکست من دلم رو شکوندم و عقلم رو به جاش نشوندم</description>
<pubDate>Sun, 03 Jul 2011 07:32:30 +0330</pubDate>
<dc:creator>platinum-city</dc:creator>
<guid>platinum-city.blogfa.com/post/82</guid>
</item>
<item>
<title>می گن از هر دست بدی...؟</title>
<link>https://platinum-city.blogfa.com/post/81</link>
<description>دخترش بلند بلند فریاد می کشید. او تنها نگاهش می کرد و چیزی نمی گفت. دخترش شاکی بود ، خسته شده بود از نگه داری مادر پیرش . او هنوز ایستاده بود و صدای دخترش را که در گوشش پیچیده بود گوش می داد... نوه کوچکش هم همان جا بود . گوشه ای ایستاده بود و به مادرش نگاه می کرد. مادرش خیلی عصبانی بود.پیرزن نتوانست در برابر هجوم فریاد های دختر دوام بیاورد. بغضش ترکید ٬ اشکهایش جاری شد و نوه اش در آغوش گرفت. او یاد فریاد های خودش بر سر مادرش افتاد.</description>
<pubDate>Thu, 09 Jun 2011 13:34:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>platinum-city</dc:creator>
<guid>platinum-city.blogfa.com/post/81</guid>
</item>
</channel>
</rss>
