عکس

اون اوایل می خواستم بنویسم :

(( غنچه احساس من گل کرده است/ یادی از ریحان و سنبل کرده است

چون که دستش از لبت کوتاه شد/ دست بر دامان تغزل کرده است ))

اما حالا می خوام بگم :

(( غنچه احساس من را چید و رفت/ بند از بند دلم ببرید و رفت

او که لاف عاشقی می زد چرا ؟/ بر مزار من همی خندید و رفت))

......................................................................................................

عکس

...زندگی داره بهم فشار می آره . نمی دونم طاقتش رو دارم که زیر فشارش دووم بیارم

یا نه. نمی دونم می تونم مثل ژان والژان برم زیر چرخ شکسته گاری روزگار و زندگیم

رو از زیرش درآرم یا نه. احساس می کنم امید کم کم داره عطای بودن کنار دلم رو

به لقاش می بخشه . نه نمی ذارم بره . امید ٬ تنها چیزیه که واسم مونده .

اگه اونم بره ٬ دیگه لذتی از نفس کشیدنم نمی برم . اگه اون نباشه ٬ منم نیستم

من می خوام باشم ٬ قراریه که با خودم گذاشتم و قولیه که به دلم دادم.

پس زیرش نمی زنم. پس نمی ذارم امید ترکم کنه .

می رم زیر گاری و تموم زورم رو میزنم . یا زندگیم رو با دندونمم که شده از زیرش

می کشم بیرون یا کم می آرم و زیرش می مونم !!!