قصه های امروزی ...

پسرک کنار مادر بزرگ نشست و گفت : (( مامان بزرگ ٬ یه قصه برام تعریف می کنی ؟
پیرزن با لبخندی بر لب٬ کنار پسر نشست و ... شروع کرد به تعریف داستان شنگول و منگول...
(( مامان بزرگ ٬ این داستانه دیگه قدیمی شده! تازه شم٬ من تو اینترنت خوندم که شنگول و
منگول برای خونه شون آیفون تصویری گذتشتن))
... خب پسرم ٬ ( می خوای ) قصه شنل قرمزی رو برات بگم؟))
پسرک با اخم گفت : (( نه مادر جون٬ اونم دیگه قدیمیه! بابای شنل قرمزی از وقتی
خونه مادر بزرگش رو خراب کرده و رفته تو کار برج سازی ٬ وضعش خوب شده!
واسه شنل قرمزی هم یه ماشین آخرین مدل خریده! که با اون بره به مادر بزرگش سر بزنه!))
پیرزن... متعجب پرسید: (( خب پسرم ٬ پس الان مادر بزرگش کجا زندگی می کنه؟))
پسرک با ناراحتی گفت : (( هیچی دیگه٬ بردن گذاشتنش یه جایی که یه عالمه پیرزن و پیر مرد
زندگی می کنن.
انگار دیگه مادر بزرگشون رو دوس نداشتن که بردنش اونجا...
در همین لحظه پسر پیرزن وارد اتاق شد و خطاب به او گفت :
(( مادر جون حاضری؟ خیلی سفارشت رو به مدیر آسایشگاه کردم ٬ مهندس هم عصری
چند تا کارگر می فرسته تا مشغول تخریب اتاقا بشن!))