آره کار خداست!!!

 

عکس

گنچشک کوچک با تلاش زیاد بلاخره توانست تمام کند.

لانه امن و راحتی بود خوشحال بود که برای زمستان جای گرم و نرمی دارد.

بال های کوچکش را باز کرد و از شوق به آسمان پرواز کرد.

زیر لب زمزمه می کرد:خدای مهربانم ممنونم از این که کمکم کردی و هوای من و داری و من رو

دوست داری.

خدایا شکر که تو خدای منی عالم ٬ قادر و توانای گنچشک کوچک دیگر نبود احساس می کرد

بزرگ شده زیرا خدای بزرگی دارد.

بعد از پرواز وقتی خواست به لانه کوچکش برگردد با صحنه هولناکی مواجه شد.

تمام لانه او با خاکستر یکی شده بود با چشمان اشک آلود به آسمان نگاه کرد و با صدای

بغض آلود گفت:خدایا من کجای دنیای تو رو گرفته بودم٬ من توی یک گوشه از دنیا٬ یه لانه

کوچکی ساخته بودم و زندگی می کردم

خدای من چه بدی کرده بودم که باید این گونه تاوان بدم

ندا داد:گنچشک کوچک من پشت لانه کوچکت مار بزرگی کمین کرده بود.برای در امان نگه

داشتن تو خانه ات را آتش زدم.

 

از الاغ درس بگیریم...

عکس

کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد.

کشاورز هر چی سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد

برای این که حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد٬ کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک

پر کنند تا الاغ زودتر بیمرد و زیاد زجرنکشد.

مردم با سطل روی سر الاغ هر بار خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند

و زیر پایش بالا  می آمد سعی می کرد روی خاک بایستد روستایی ها همین طور به زنده به گور

کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همین طور به بالا آمدن ادامه داد تا این که به لبه چاه رسید

و بیرون آمد.

نکته: مشکلات٬ مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم:

۱ـ این که اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند

۲ـ این که از مشکلات سکویی بسازید برای صعود

پیغامگیر تلفن مادربزرگها و پدربزرگها :

ما اکنون در دسترس نیستیم؛ لطفا" بعد از شنیدن صدای بوق پیغام بگذارید:


اگر شما یکی از بچه های ما هستید؛ شماره 1 را فشار دهید.

 
اگر می خواهید بچه تان را نگه داریم؛ شماره 2 را فشار دهید.

 
اگر می خواهید ماشین را قرض بگیرید؛ شماره 3 را فشار دهید.

 
اگر می خواهید لباسهایتان را تعمیر کنیم؛ شماره 4 را فشار دهید.

 
اگر می خواهید بچه تان امشب پیش ما بخوابد؛ شماره 5 را فشار دهید.

 
اگر می خواهید بچه تان را از مدرسه برداریم ؛ شماره 6 را فشار دهید.

 
اگر می خواهید برای مهمانان آخر هفته تان غذا درست کنیم ؛ شماره 7 را فشار
 
 دهید.

اگر می خواهید امشب برای شام بیایید؛ شماره 8 را فشار دهید.

 
اگر پول می خواهید؛ شماره 9 را فشار دهید.



اما اگر می خواهید ما را برای شام دعوت کنید یا ما را به گردش ببرید، بگویید، ما
 
داریم گوش می کنیم
 

(( شکستم ))

عکس

بهش گفتم دیگه نمی خوام به حرفات عمل کنم ٬ تو فقط به فکر خودتی ٬ خود خواهی و بعضی

خواسته هات اصلا منطقی نیست ٬ دیگه خسته شدم

هنگام گفتن این حرفا بود که صدای خرد شدنش رو شنیدم ٬ تا این که که آخرش...شکست

من دلم رو شکوندم و عقلم رو به جاش نشوندم

می گن از هر دست بدی...؟

 

عکس

دخترش بلند بلند فریاد می کشید. او تنها نگاهش می کرد و چیزی نمی گفت.

دخترش شاکی بود ، خسته شده بود از نگه داری مادر پیرش .

او هنوز ایستاده بود و صدای دخترش را که در گوشش پیچیده بود گوش می داد...

نوه کوچکش هم همان جا بود . گوشه ای ایستاده بود و به مادرش نگاه می کرد.

مادرش خیلی عصبانی بود.پیرزن نتوانست در برابر هجوم فریاد های دختر دوام بیاورد.

بغضش ترکید ٬ اشکهایش جاری شد و نوه اش در آغوش گرفت. او یاد فریاد های خودش

بر سر مادرش افتاد.

پیرزن دلش برای دخترش می سوخت.

 

آدم...

 

عکس

باغبانی پیرم که به غیر از گل ها از همه دلگیرم

کوله ام غرق غم است ٬ آدم خوب کم است

عده ای بی خبرند ٬ عده ای کور و کرند و گروهی یکرنگ

دلم از این همه بدی می گیرد و چه خوب آدمی میمرد

حکایت در حکایت ...

 

عکس

حکایت من ، حکایت کسی که عاشق دریا بود ، اما قایق نداشت ، دلباخته سفر بود

همسفر نداشت.

حکایت کسی است که زجر کشید ، اما ضجه نزد ، زخم داشت و ننالید ، گریه کرد ،

اما اشک نریخت ، مثل پرنده ای که دلش هوای آسمان داشت و در بند صیاد گرفتار بود.

حکایت من ، حکایت چوپان بی گله و ساربان بی شتر است ، حکایت کسی است که

پر از فریاد بود ، اما سکوت کرد تا همه صدا ها را بشنود...

حکایت من ، حکایت دلی است که پر از امید و وفاست

اما حکایت تو ، نامهربانی هاست که آمدی ، دل بردی و عادت دادی و رفتی...

رفاقت...

 

عکس

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند. بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند

و به مشاجره پرداختند .

یکی از آن ها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد. سخت آزرده شد ولی بدون آن که چیزی بگوید٬

روی شن های بیابان نوشت (( امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد )) آن دو کنار یکدیگر

به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند.

تصمیم گرفتند قدری آن جا بمانند و کنار برکه آب استراخت کنند.

ناگهان شخصی که سیلی خورده بود ٬ لغزید و در آب افتاد. نزدیک بود غرق شود که دوستش به

کمکش شتافت و او را نجات داد. بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت ٬ بر روی صخره سنگی

این جمله را حک کرد:

(( امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد ))

دوستش با تعجب پرسید : (( بعد از آن که من با سیلی ترا آزردم ٬ تو آن جمله را روی شن های

بیابان نوشتی ولی حالا این جمله را روی تخته سنگ نصب می کنی ؟ ))

دیگری لبخند زد و گفت : (( وقتی کسی ما را آزار می دهد ٬ باید روی شن های صحرا بنویسم تا

باد های بخشش آن را پاک کند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند باید آن را روی سنگ

حک کرد تا هیچ بادی نتواند آن را از یاد ها ببرد . ))

 

 

لذت زندگی ...

 

عکس

یک روز خروسی داشت برای خودش در خیابان قدم می زد که یهو چشمش افتاد به یه پوستر

تمام رنگی که در آن عکس چندین خروس چاپ شده بود.

خروس های داخل پوستر همه نمرات خوبی گرفته بودند و جاهای خوبی قبول شده بودند.

روباه که در آن حوالی بود نزدیک خروس آمد و گفت : (( خروس جان ٬ عجب تا جایی دارای

چرا نمی آیی در کانون ما ثبت نام کنی ؟

ببین ٬ ما دوره های فشرده آموزشی داریم که در آن خروس های جوان و با استعداد ٬ مثل

شما ٬ ثبت نام می کنند و با تسهیلات ویژه ای که ما برایشان قائلیم قبول می شوند ٬

باور کن )) !

خروس که دیگه حرفی برای گفتن نداشت رفت ثبت نام کرد و در نتیجه به طرز فجیعی

خورده شد !!!

قصه های امروزی ...

 

عکس

پسرک کنار مادر بزرگ نشست و گفت : (( مامان بزرگ ٬ یه قصه برام تعریف می کنی ؟

پیرزن با لبخندی بر لب٬ کنار پسر نشست و ... شروع کرد به تعریف داستان شنگول و منگول...

(( مامان بزرگ ٬ این داستانه دیگه قدیمی شده! تازه شم٬ من تو اینترنت خوندم که شنگول و

منگول برای خونه شون آیفون تصویری گذتشتن))

... خب پسرم ٬ ( می خوای ) قصه شنل قرمزی رو برات بگم؟))

پسرک با اخم گفت : (( نه مادر جون٬ اونم دیگه قدیمیه! بابای شنل قرمزی از وقتی

خونه مادر بزرگش رو خراب کرده و رفته تو کار برج سازی ٬ وضعش خوب شده!

واسه شنل قرمزی هم یه ماشین آخرین مدل خریده! که با اون بره به مادر بزرگش سر بزنه!))

پیرزن... متعجب پرسید: (( خب پسرم ٬ پس الان مادر بزرگش کجا زندگی می کنه؟))

پسرک با ناراحتی گفت : (( هیچی دیگه٬ بردن گذاشتنش یه جایی که یه عالمه پیرزن و پیر مرد

زندگی می کنن.

انگار دیگه مادر بزرگشون رو دوس نداشتن که بردنش اونجا...

در همین لحظه پسر پیرزن وارد اتاق شد و خطاب به او گفت :

(( مادر جون حاضری؟ خیلی سفارشت رو به مدیر آسایشگاه کردم ٬ مهندس هم عصری

چند تا کارگر می فرسته تا مشغول تخریب اتاقا بشن!))

 

باز گفت احساس ...

 

عکس

اون اوایل می خواستم بنویسم :

(( غنچه احساس من گل کرده است/ یادی از ریحان و سنبل کرده است

چون که دستش از لبت کوتاه شد/ دست بر دامان تغزل کرده است ))

اما حالا می خوام بگم :

(( غنچه احساس من را چید و رفت/ بند از بند دلم ببرید و رفت

او که لاف عاشقی می زد چرا ؟/ بر مزار من همی خندید و رفت))

......................................................................................................

عکس

...زندگی داره بهم فشار می آره . نمی دونم طاقتش رو دارم که زیر فشارش دووم بیارم

یا نه. نمی دونم می تونم مثل ژان والژان برم زیر چرخ شکسته گاری روزگار و زندگیم

رو از زیرش درآرم یا نه. احساس می کنم امید کم کم داره عطای بودن کنار دلم رو

به لقاش می بخشه . نه نمی ذارم بره . امید ٬ تنها چیزیه که واسم مونده .

اگه اونم بره ٬ دیگه لذتی از نفس کشیدنم نمی برم . اگه اون نباشه ٬ منم نیستم

من می خوام باشم ٬ قراریه که با خودم گذاشتم و قولیه که به دلم دادم.

پس زیرش نمی زنم. پس نمی ذارم امید ترکم کنه .

می رم زیر گاری و تموم زورم رو میزنم . یا زندگیم رو با دندونمم که شده از زیرش

می کشم بیرون یا کم می آرم و زیرش می مونم !!!

 

 

 

 

 

 

 

تقسیم کردن...

 

عکس

روزی یکی از بندگان خدا به خدا گفت :

ای خدا ٬ کل این دنیا واسه تو ٬ من کلی فکر کردم و از تو می خواهم

که یه بخشی از این دنیا را با من تقسیم کنی.

خدا تعجب کرد و گفت : حالا از این دنیای بزرگ تو چه چیزی می خواهی

بنده خدا یکمی فکر کرد٬ گفت :

خدا ٬ آسمان واسه تو ٬ ابر هاش ماله من٬ دریا واسه تو ٬ موج هاش ماله من ٬

خورشید واسه تو ٬ ماه ماله من ٬ و...

خدا اندکی فکر کرد و گفت :

تو فقط بنده من باش ٬ کل دنیا ماله تو

 

 

 

 

 

خدا یا...

 

عكس

خدايا...

عذر مي خواهم از اين كه به خود اجازه مي دم كه با تو راز ونياز كنم

عذر مي خواهم كه با ادعا هاي زياد خودم٬ در مقابل تو اظهار وجود مي كنم در حالي

كه خوب مي دانم وجود من زائيده اراده من نيست و بدون خواسته تو

هيچ و پوچم

عجيب آنكه

از خود مي گويم

منم٬ ميزنم

خواهش دارم و آرزو مي كنم

خدايا...

تو مرا عشق كردي كه در قلب عشاق بسوزم

تو مرا اشك كردي كه در چشم يتيمان بجوشم

تو مرا اه كردي كه از سينه بيوه زنان و دردمندان به آسمان صعود كنم

تو تار و پود وجود مرا با غم و درد سرشتي

تو مرا با آتش عشق سوختي

تو مرا در توفان حوادث پرداختي٬ در كوره غم و درد گداختي

تو مرا در درياي مصيبت و بلا غرق كردي

و در كوير فقر و تنهايي سوزاندي

خدايا...

تو به من

پوچي لذات زودگذر را نمودي

ناپايداري روزگار را نشان دادي

لذت مبارزه را چشاندي

خدايا...

تو را شكر مي كنم

كه از پوچي ها و ناپايداري ها و خوشي ها و قيد و بند ها آزادم نمودي و مرا در توفان هاي

خطرناك حوادث رها كردي و در غوغاي حيات در مبارزه با ظلم . كفر غرقم نمودي و مفهوم

واقعي حيات را به من فهماندي

فهميدم:

سعادت حيات در خوشي و آرامش و آسايش نيست٬ بلكه در درد و رنج و مصيبت است

 

خدا در کنار ماست...

 

عكس

پيرزني موئمن و سالخورده سال هاي سال در انتظار اين بود كه يك روز هم كه شده٬ خدا را ببيند

سال ها راز و نياز  و درد و دل مي كرد با خدا٬ تا اين كه خداوند يك شب به خواب پيرزن آمد ٬

پيرزن باور نمي كرد٬ به خدا گفت: فردا به خانه اي من مهمان مي آييي٬ خدا قبول كرد

پيرزن مقداري غذا و ميوه و خوراكي درست كرد و در انتظار خدا ماند

بعد از دقايقي پيرمردي در خانه پيرزن را زد وگفت: من گرسنه هستم مقداري غذا مي دهي به من

پيرزن گفت: نه٬ من امروز منتظر مهمان خاصي هستم

باز هم در خانه پيرزن زده شد و اين دفعه يك پسرك كوچك كه از شدت سرما مي لرزيد٬ به سراغ

پيرزن آمد و گفت: ازت خواهش مي كنم يه لباس گرم به من بده٬ خيلي سردمه٬ پيرزن اين بار

با صداي بلند٬ داد زد و گفت: ندارم...

خلاصه براي بار سوم پيرزني  در زد و گفت: مقداري خوراكي داري به من بدهي ٬ بچه هايم

گرسنه هستن٬ و باز هم پيرزن امتناع كرد از دادن چيزي...

بالاخره شب فرا رسيد و پيرزن از انتظار زياد ديگه تحمل نداشت و از خستگي به خواب رفت

در خواب خدا را ديد و به او گفت: چرا امروز به ديدن من نيومدي٬ من تمام روز منتظرت بودم

خدا پاسخ داد: من سه بار به در خانه تو آمدم٬ ولي تو هر بار در را به رويم بستي......

 

 

 

بازي روزگار......

 

عكس

سلام دوستاي عزيزم٬ اين دفعه آپم مخصوص خودمه٬ راجع به بازي روزگار٬ حتما از خيلي ها

شنيديد كه ميگن خدا نكنه روزگار چرخشش عوض بشه و بخواد با شما بازي كنه٬ خيلي سخته

از كسي كه از همه كسي بهت نزديكتره......بعدش ام...

نميدونم چي بگم٬ ولي يه جمله است كه چند نسل٬ قبل از ما به حقيقت اون جمله رسيدن

كه ميگه: (( هر چه با من كرد آشنا كرد ))...

مطالبي كه مي خونيد...همون بازي روزگار كه اين دفعه سراغ من اومد و ...

. براي شكستن من يه اخم كافيه٬ نيازي به فريادت نيست

. واسه اشك ريختنم سكوت تو كافيه٬ نيازي به قهر نيست

. براي مردنم حرف رفتنت كافيه٬ نيازي به انجامش نيست

.................................................................................................................

. وقتي تو رو ديدم كارگردان قلبم گفت:

نور...صدا...حركت... و من براي بدست آوردنت چه نقش ها كه بازي نكردم

..................................................................................

عكس

وقتي خواستم زندگي كنم٬ راهم را بستند...

وقتي خواستم عاشق شوم٬ گفتند دروغ است...

وقتي خواستم گريه كنم٬ گفتند بلد نيست...

وقتي خواستم بخندم٬ گفتند ديوانه است...

ديگه كلافه شده بودم٬ به روزگار گفتم پس من چي كار كنم آخه...

روزگار لبخندي زد و گفت : من با تو اينقدر بازي كردم٬ به قدري بازيت دادم

كه خودم خسته شدم... گفتم واسه چي من... آخه من چه كاري كرده بودم

جزء اين كه (( هر چه با من كرد٬ آشنا كرد))......

روزگار گفت: كاش كودك بودي٬ كه تو همون كودك بودنت باهات بازي مي كردم

چرا كه اون بازي ها لذت بخش تر بود٬ نه حالا كه بزرگ شدي٬ و من مجبورم

باهات بازي هاي انجام بدم كه ...

ديگه هيچي نگفتم... چون فايده اي نداشت٬ روزگار تصميم خودشو گرفته بود

فقط... فقط... فقط گفتم:

عكس

. كاش كودك بودم تا بزرگترين شيطنت زندگي ام نقاشي روي ديوار بود...

. اي كاش كودك بودم تا از ته دل مي خنديدم٬ نه اين كه مجبور باشم همواره تبسمي

تلخ بر لب داشته باشم...

.اي كاش كودك بودم تا در اوج ناراحتي و درد با يك محبت همه چيز را فراموش مي كردم...

ولي افسوس كه ...

 

 

فقط به خاطر تو ...

 

عکس

زندگی کدوم طرفه؟ سلام و خداحافظ ٬ خوابیدن و بیدار شدن ٬ رفتن و برگشتن ٬

خوردن و نخوردن ٬ عاشق شدن یا نشدن و ...

نکنه زندگی یعنی تکرار همه چی؟!!

نکنه فقط اونایی که سلام میکنن٬ می خوابن ٬ می خورن و عاشق میشن زندگی میکنن؟!!

پس تکلیف اونی که فقط دوست داره سلام کنه تا از تو خداحافظی نکنه و بیداره تا به تو

فکر کنه و بر نمی گرده ٬ شاید تو رو ببینه و به خاطر تو غذا نمی خوره تا تو و بقیه سیر

باشین چی؟

بیا وسط این همه تکرار ها زندگی کن تا کم نیاری

 

...................................... عشق بزرگ تو .........................................................

عکس

پرسید : به من بگو چقدر دوستم داری ؟ گفتم : تو را به بلندای کوه ها٬ پهنای دشت ها

آسمان و ستارهایش٬ عمق دریا ها... تو را به اندازه تمام وجودت دوست دارم

با حسرت سری جنباند و گفت : متاسفم که نمی توانم حرفهایت را باور کنم !

قلب کوچک من ٬ تحمل عشق بزرگ تو را ندارد.

 

استجابت دعا...

 

عکس

یک کشتی در میان طوفان شکست و غرق شد و فقط دو مرد توانستد نجات یابند و شناکنان

خود را به جزیره کوچکی برسانند. دو نجات یافته هیچ چاره ای به جر دعا کردن و کمک خواستن

از خدا نداشتند . چون هر کدامشان ادعا می کردند به خدا نزدیکترند و خدا دعایشان را زودتر

استجابت می کند. تصمیم گرفتند جزیره را به دو قسمت تقسیم کنند و هر کدام در قسمت

متعلق به خود دست به دعا بر دارند تا ببینند کدام زودتر به خواسته هایشان می رسد.

نخستین چیزی که هر دو از خدا خواستند غذا بود.صبح روز بعد مرد اول میوه ای را بالای

درختی در قسمت خودش دید و با آن گرسنگی اش را بر  طرف کرد اما سرزمین مرد دوم

هنوز خالی از هر گیاه و نعمتی بود هفته بعد دو جزیره نشین احساس تنهایی کردند

مرد اول دست به دعا برداشت و از خدا طلب همسر کرد. روز بعد کشتی دیگری شکست

و غرق شد و یگانه نجات یافته آن یک زن بود که به طرف بخشی که مرد اول قرار داشت

شنا کرد. در سمت دیگر مرد دوم هنوز هیچ همراه . همدمی نداشت.

به زودی مرد اول از خداوند طلب خانه٬ لباس٬ غذای بیشتر کرد٬ روز بعد مثل  این که

جادو شده بود همه چیز های که خواسته بود به او داده شد . اما مرد دوم هنوز هیچ

چیز نداشت. سر انجام مرد اول از خدا طلب یه کشتی کرد تا او و همسرش آن جزیره

را ترک کنند. صبح روز بعد مرد یک کشتی که در قسمت او در کنار جزیره لنگر انداخته بود

یافت . مرد با همسرش سوار کشتی شد و تصمیم گرفت جزیره را با مرد دوم که یگانه

ساکن آن جزیره دور افتاده بود ترک کند. با خودش فکر کرد که دیگری شایسته دریافت

نعمت های الهی نیست ٬ چرا که هیچ کدام از در خواست های او از طرف خدا مورد

قبول قرار نگرفته بود.

هنگامی که کشتی آماده ترک جزیره بود ٬ مرد اول ندایی از آسمان شنید:(( چرا

همراه خود را در جزیره ترک می کنی؟))

مرد اول جواب داد: (( نعمت ها فقط برای خودم است٬ چون که من یگانه کسی بودم

که برای آنها دعا و طلب کردم٬ دعا های او مستجاب نشد و سزاوار هیچ کدام نیست.))

آن صدا سر زنش کنان ادامه داد :(( تو اشتباه می کنی! او یگانه کسی بود که من

دعا هایش را مستجاب کردم و گرنه هیچ کدام از نعمت های مرا دریافت نمی کردی))

مرد گفت :(( به من بگو او چه دعایی کرده است که من باید بدهکارش باشم؟))

جواب آمد:(( او دعا کرد که همه دعا های تو مستجاب شود.))

 

صورتحساب...!!!

 

عکس

شبی پسر کوچکمان نزد مادرش که در آشپزخانه در حال پختن شام بود ٬ رفت

و یک برگ کاغذ را به او داد. همسرم دستهایش را با حوله ای تمیز کرد . نوشته ها

را با صدای بلند خواند. پسرمان با خط بچگانه نوشته بود :

.کوتاه کردن چمن باغچه  ۵ دلار

.مرتب کردن اتاق خوابم  ۱ دلار

.مراقبت از بردار کوچکم  ۳ دلار

.بیرون بردن سطل زباله  ۲ دلار

.نمره ریاضی خوبی که امروز گرفتم  ۶ دلار

جمع بدهی شما به من : ۱۷ دلار

همسرم را دیدم که به چشمان منتظر پسرمان نگاهی کرد. چند لحظه خاطراتش

را مرور کرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرمان این عبارات

را نوشت:

.بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ

.بابت تمامی شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم هیچ

.بابت تمامی زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ

.بابت غذا ٬ نظافت تو و اسباب بازی هایت هیچ

و اگر تمامی این ها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به تو هیچ

است.

وقتی پسرمان آنچه را که مادرش نوشته بود خواند٬ چشمانش پر از اشک شد و در

حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد ٬ گفت : مامان......دوستت دارم

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت :

قبلا به طور کامل پرداخت شده !

 

 

باور...!!!

عكس

روزي دانشمندي آزمايش جالبي انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن

يك ديوار شيشه اي در وسط آكواريوم آن را به دو بخش تقسيم كرد.

در يك بخش ٬ ماهي بزرگي قرار داشت و در بخش ديگر ماهي كوچكي كه غذاي

مورد علاقه ماهي بزرگتر بود. ماهي كوچك فقط غذاي ماهي بزرگ بود و دانشمند

به او غذاي ديگري نمي داد.

او براي شكار ماهي كوچك بارها و بارها به سويش حمله برد ولي هر بار به ديوار

نامرئي كه وجود داشت ٬ برخورد مي كرد. همان ديوار شيشه اي كه او را از غذاي

مورد علاقه اش جدا مي كرد.

پس از مدتي ٬ ماهي بزرگ از حمله و يورش به ماهي كوچك دست برداشت.

او باور كرده بود كه رفتن به آن سوي آكواريوم و شكار ماهي كوچك ٬ امري محال

و غير ممكن است !

در پايان دانشمند شيشه وسط آكواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز

گذاشت اما ديگر هيچ گاه ماهي بزرگ به ماهي كوچك حمله نكرد و به آن سوي

آكواريوم نيز نرفت !

مي دانيد چرا ؟

ديوار شيشه اي ديگر وجود نداشت اما ماهي بزرگ در ذهنش ديواري ساخته بود

كه از ديوار واقعي سخت تر و بلند تر مي نمود و آن ديوار ٬ ديوار بلند باور خود بود!

باوري از جنس محدوديت ! باوري به وجود ديواري بلند و غير قابل عبور!

باوري از ناتواني خويش........!!!

 

 

 

غذای اسکندر مقدونی...

عكس

اسكندر بعد از حمله به هندوستان بخشي از سرزمين پهناور هند را تسخير كرد.

دانشمندي گرانمايه حكمران آن خطه بود ٬ حاكم مي دانست كه اسكندر بيمار است و غذاي او

فقط يك تكه نان و پنير است٬ بنابراين مي خواست به اسكندر بفهماند كه اين همه جنگ و خونريزي

براي هيچ است و فايده اي ندارد.

او دستور داد سفره اي با عالي ترين ظرف هاي زرين و انواع و اقسام غذا ها بگستراند.

چشم اسكندر از ديدن آن همه اغذيه متعجب شد. اسكندر نمي دانست حاكم چه منظوري

در سر مي پرواند و آن همه غذاي گوناگون براي چيست؟

او تصور مي كرد آن همه تشريفات فقط به خاطر اين است كه حاكم شكست خورده و مي خواهد

ترحم او را نسبت به خود جلب و به اين طريق از ريختن خون او صرف نظر كند.

به هر ترتيب اسكندر به حاكم رو مي كند و مي گويد: اين همه غذا براي چيست در حالي كه

غذاي من فقط يك تكه نان و مقدار كمي پنير است؟

حاكم كه منتظر شنيدن اين سوال از زبان اسكندر بود٬ در پاسخ به او مي گويد: قربانت گردم اگر

غذايت همين است٬ ديگر لزومي به اين همه جنگ و خونريزي نيست. اين يك لقمه نان و پنير

كه در سر سفره همه مردم در سرزمين شما هم وجود داشت.

به اين ترتيب مدت ها اين جمله حاكم٬ اسكندر را به تفكر واداشت.

قهرمان کوچک...

عکس

در گوشه حیاط نشسته بود ٬ تک و تنها.

به ساندویچی که در دستش بود نگاهی کرد و از آن گاز سفتی گرفت.بچه های توی حیاط مشغول

بازی بودند و او زیر چشمی همه جا را می پایید.زنگ ورزش بود...

وقتی ساندویچ تمام شد٬ دستش را زیر چانه زد و به فکر عمیقی فرو رفت.انگار به این فکر می کرد

که اگر می توانست بدود چه می کرد٬ پا به توپ می شد و همه را جا می گذاشت. اگر می توانست

بدود شاید در مسابقه دو هم مقامی را کسب می کرد٬ تا خانه می دوید٬ صبح ها با پدرش ورزش

می کرد...

در این فکر بود که دستی صورتش را نوازش کرد...

جا خورد...

وقتی نگاه کرد ٬ دید دوستش است که آمده کنارش نشسته و صفحه شطرنج را هم چیده و منتظر

است تا با هم بازی کنند.

نگاهی به چشمان رفیقش انداخت ٬ از بین همه کلاس و مدرسه فقط همین دوستش بود که هوای

او را داشت...

وقتی صدای شروع کن را شنید ٬ به خود آمد ٬ نگاهش را از صورت دوستش برداشت و به صفحه

شطرنج انداخت...

فکری به ذهنش رسید...

چشمانش برقی زد...

از خوشحالی بغض کرده بود...

او می توانست به جای قهرمان فوتبال ٬ قهرمان شطرنج بشود!

داستان های حیرت انگیز...

...............................خراشهای عشق مادر..........................

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود .... تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را نشان دهد. پسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم، اینها خراش های عشق مادرم هستند.

....................................گنجشک...................................

روزها می گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود " با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم ؟ كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد....



 

داستانهای آموزنده کوتاه ...

 بهشت و جهنم...

فردی از پروردگار در خواست کرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد. خداوند پذیرفت و او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف دیگ بزرگ غذا نشسته بودند همه گرسنه نا امید و در عذاب بودند هر کدام قاشقی داشتند که به دیگ می رسید ولی دسته قاشقها بلند تر از بازوی آنها بود به طوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند عذاب آنها وحشتناک بود !

آنگاه خداوند گفت : اکنون بهشت را به تو نشان می دهم. او به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شد دیگ غذا ... جمعی از مردم ... همان قاشقهای دسته بلند ... ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند. آن مرد گفت : نمی فهمم !!! چرا مردم اینجا شادند در حالی که در اتاق دیگر بد بختند؟ با آنکه همه چیزشان یکسان است؟
خداوند تبسمی کرد و گفت :
خیلی ساده است در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند هر کسی که با قاشقش غذا در دهان دیگری می گذارد چون ایمان دارد که کسی هست که در دهانش غذایی بگذارد.

عکس

 

مشعل  ...

مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.

مرد جلو رفت و از فرشته پرسید: این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟

فرشتـه جواب داد: می خواهم با این مشعـل بهشت را آتش بـزنم و با این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد!

عکس

 منبع: عشق بدون قید و شرط ...

 

 

 

 

سنگ و شیشه

سنگ از کمان پسرک رها شد.

به سینه ی شیشه خورد.آن را شکست.

کنار خورده های آن نشست.

شیشه که صد پاره شده بود نالید:خدایا شکرت.

سنگ با تعجب گفت:خدایا شکرت!؟

شیشه،شکسته بسته گفت:وقتی که تنها باشی همنشینی

 با سنگ ام موهبتی ست.

داستان زیبا : فردا

 شیر افریقایی هر شب که می خوابد می داند که فردا باید از کند ترین غزال افریقایی کمیتند تر بدود تا از گرسنگی نمیرد.

وغزال آفریقایی هر شب که می خوابد می داند که فردا باید از تند ترین شیر آفریقایی کمی تند تر بدود

 تا کشته نشود .

مهم نیست که تو شیر هستی یا غزال مهم این است که فردا را از امروز تند تر بدوی