
سلام دوستاي عزيزم٬ اين دفعه آپم مخصوص خودمه٬ راجع به بازي روزگار٬ حتما از خيلي ها
شنيديد كه ميگن خدا نكنه روزگار چرخشش عوض بشه و بخواد با شما بازي كنه٬ خيلي سخته
از كسي كه از همه كسي بهت نزديكتره......بعدش ام...
نميدونم چي بگم٬ ولي يه جمله است كه چند نسل٬ قبل از ما به حقيقت اون جمله رسيدن
كه ميگه: (( هر چه با من كرد آشنا كرد ))...
مطالبي كه مي خونيد...همون بازي روزگار كه اين دفعه سراغ من اومد و ...
. براي شكستن من يه اخم كافيه٬ نيازي به فريادت نيست
. واسه اشك ريختنم سكوت تو كافيه٬ نيازي به قهر نيست
. براي مردنم حرف رفتنت كافيه٬ نيازي به انجامش نيست
.................................................................................................................
. وقتي تو رو ديدم كارگردان قلبم گفت:
نور...صدا...حركت... و من براي بدست آوردنت چه نقش ها كه بازي نكردم
..................................................................................

وقتي خواستم زندگي كنم٬ راهم را بستند...
وقتي خواستم عاشق شوم٬ گفتند دروغ است...
وقتي خواستم گريه كنم٬ گفتند بلد نيست...
وقتي خواستم بخندم٬ گفتند ديوانه است...
ديگه كلافه شده بودم٬ به روزگار گفتم پس من چي كار كنم آخه...
روزگار لبخندي زد و گفت : من با تو اينقدر بازي كردم٬ به قدري بازيت دادم
كه خودم خسته شدم... گفتم واسه چي من... آخه من چه كاري كرده بودم
جزء اين كه (( هر چه با من كرد٬ آشنا كرد))......
روزگار گفت: كاش كودك بودي٬ كه تو همون كودك بودنت باهات بازي مي كردم
چرا كه اون بازي ها لذت بخش تر بود٬ نه حالا كه بزرگ شدي٬ و من مجبورم
باهات بازي هاي انجام بدم كه ...
ديگه هيچي نگفتم... چون فايده اي نداشت٬ روزگار تصميم خودشو گرفته بود
فقط... فقط... فقط گفتم:

. كاش كودك بودم تا بزرگترين شيطنت زندگي ام نقاشي روي ديوار بود...
. اي كاش كودك بودم تا از ته دل مي خنديدم٬ نه اين كه مجبور باشم همواره تبسمي
تلخ بر لب داشته باشم...
.اي كاش كودك بودم تا در اوج ناراحتي و درد با يك محبت همه چيز را فراموش مي كردم...
ولي افسوس كه ...