عکس

در گوشه حیاط نشسته بود ٬ تک و تنها.

به ساندویچی که در دستش بود نگاهی کرد و از آن گاز سفتی گرفت.بچه های توی حیاط مشغول

بازی بودند و او زیر چشمی همه جا را می پایید.زنگ ورزش بود...

وقتی ساندویچ تمام شد٬ دستش را زیر چانه زد و به فکر عمیقی فرو رفت.انگار به این فکر می کرد

که اگر می توانست بدود چه می کرد٬ پا به توپ می شد و همه را جا می گذاشت. اگر می توانست

بدود شاید در مسابقه دو هم مقامی را کسب می کرد٬ تا خانه می دوید٬ صبح ها با پدرش ورزش

می کرد...

در این فکر بود که دستی صورتش را نوازش کرد...

جا خورد...

وقتی نگاه کرد ٬ دید دوستش است که آمده کنارش نشسته و صفحه شطرنج را هم چیده و منتظر

است تا با هم بازی کنند.

نگاهی به چشمان رفیقش انداخت ٬ از بین همه کلاس و مدرسه فقط همین دوستش بود که هوای

او را داشت...

وقتی صدای شروع کن را شنید ٬ به خود آمد ٬ نگاهش را از صورت دوستش برداشت و به صفحه

شطرنج انداخت...

فکری به ذهنش رسید...

چشمانش برقی زد...

از خوشحالی بغض کرده بود...

او می توانست به جای قهرمان فوتبال ٬ قهرمان شطرنج بشود!