غذای اسکندر مقدونی...
اسكندر بعد از حمله به هندوستان بخشي از سرزمين پهناور هند را تسخير كرد.
دانشمندي گرانمايه حكمران آن خطه بود ٬ حاكم مي دانست كه اسكندر بيمار است و غذاي او
فقط يك تكه نان و پنير است٬ بنابراين مي خواست به اسكندر بفهماند كه اين همه جنگ و خونريزي
براي هيچ است و فايده اي ندارد.
او دستور داد سفره اي با عالي ترين ظرف هاي زرين و انواع و اقسام غذا ها بگستراند.
چشم اسكندر از ديدن آن همه اغذيه متعجب شد. اسكندر نمي دانست حاكم چه منظوري
در سر مي پرواند و آن همه غذاي گوناگون براي چيست؟
او تصور مي كرد آن همه تشريفات فقط به خاطر اين است كه حاكم شكست خورده و مي خواهد
ترحم او را نسبت به خود جلب و به اين طريق از ريختن خون او صرف نظر كند.
به هر ترتيب اسكندر به حاكم رو مي كند و مي گويد: اين همه غذا براي چيست در حالي كه
غذاي من فقط يك تكه نان و مقدار كمي پنير است؟
حاكم كه منتظر شنيدن اين سوال از زبان اسكندر بود٬ در پاسخ به او مي گويد: قربانت گردم اگر
غذايت همين است٬ ديگر لزومي به اين همه جنگ و خونريزي نيست. اين يك لقمه نان و پنير
كه در سر سفره همه مردم در سرزمين شما هم وجود داشت.
به اين ترتيب مدت ها اين جمله حاكم٬ اسكندر را به تفكر واداشت.