عكس

پيرزني موئمن و سالخورده سال هاي سال در انتظار اين بود كه يك روز هم كه شده٬ خدا را ببيند

سال ها راز و نياز  و درد و دل مي كرد با خدا٬ تا اين كه خداوند يك شب به خواب پيرزن آمد ٬

پيرزن باور نمي كرد٬ به خدا گفت: فردا به خانه اي من مهمان مي آييي٬ خدا قبول كرد

پيرزن مقداري غذا و ميوه و خوراكي درست كرد و در انتظار خدا ماند

بعد از دقايقي پيرمردي در خانه پيرزن را زد وگفت: من گرسنه هستم مقداري غذا مي دهي به من

پيرزن گفت: نه٬ من امروز منتظر مهمان خاصي هستم

باز هم در خانه پيرزن زده شد و اين دفعه يك پسرك كوچك كه از شدت سرما مي لرزيد٬ به سراغ

پيرزن آمد و گفت: ازت خواهش مي كنم يه لباس گرم به من بده٬ خيلي سردمه٬ پيرزن اين بار

با صداي بلند٬ داد زد و گفت: ندارم...

خلاصه براي بار سوم پيرزني  در زد و گفت: مقداري خوراكي داري به من بدهي ٬ بچه هايم

گرسنه هستن٬ و باز هم پيرزن امتناع كرد از دادن چيزي...

بالاخره شب فرا رسيد و پيرزن از انتظار زياد ديگه تحمل نداشت و از خستگي به خواب رفت

در خواب خدا را ديد و به او گفت: چرا امروز به ديدن من نيومدي٬ من تمام روز منتظرت بودم

خدا پاسخ داد: من سه بار به در خانه تو آمدم٬ ولي تو هر بار در را به رويم بستي......