خدا در کنار ماست...

پيرزني موئمن و سالخورده سال هاي سال در انتظار اين بود كه يك روز هم كه شده٬ خدا را ببيند
سال ها راز و نياز و درد و دل مي كرد با خدا٬ تا اين كه خداوند يك شب به خواب پيرزن آمد ٬
پيرزن باور نمي كرد٬ به خدا گفت: فردا به خانه اي من مهمان مي آييي٬ خدا قبول كرد
پيرزن مقداري غذا و ميوه و خوراكي درست كرد و در انتظار خدا ماند
بعد از دقايقي پيرمردي در خانه پيرزن را زد وگفت: من گرسنه هستم مقداري غذا مي دهي به من
پيرزن گفت: نه٬ من امروز منتظر مهمان خاصي هستم
باز هم در خانه پيرزن زده شد و اين دفعه يك پسرك كوچك كه از شدت سرما مي لرزيد٬ به سراغ
پيرزن آمد و گفت: ازت خواهش مي كنم يه لباس گرم به من بده٬ خيلي سردمه٬ پيرزن اين بار
با صداي بلند٬ داد زد و گفت: ندارم...
خلاصه براي بار سوم پيرزني در زد و گفت: مقداري خوراكي داري به من بدهي ٬ بچه هايم
گرسنه هستن٬ و باز هم پيرزن امتناع كرد از دادن چيزي...
بالاخره شب فرا رسيد و پيرزن از انتظار زياد ديگه تحمل نداشت و از خستگي به خواب رفت
در خواب خدا را ديد و به او گفت: چرا امروز به ديدن من نيومدي٬ من تمام روز منتظرت بودم
خدا پاسخ داد: من سه بار به در خانه تو آمدم٬ ولي تو هر بار در را به رويم بستي......