خدا یا...

خدايا...
عذر مي خواهم از اين كه به خود اجازه مي دم كه با تو راز ونياز كنم
عذر مي خواهم كه با ادعا هاي زياد خودم٬ در مقابل تو اظهار وجود مي كنم در حالي
كه خوب مي دانم وجود من زائيده اراده من نيست و بدون خواسته تو
هيچ و پوچم
عجيب آنكه
از خود مي گويم
منم٬ ميزنم
خواهش دارم و آرزو مي كنم
خدايا...
تو مرا عشق كردي كه در قلب عشاق بسوزم
تو مرا اشك كردي كه در چشم يتيمان بجوشم
تو مرا اه كردي كه از سينه بيوه زنان و دردمندان به آسمان صعود كنم
تو تار و پود وجود مرا با غم و درد سرشتي
تو مرا با آتش عشق سوختي
تو مرا در توفان حوادث پرداختي٬ در كوره غم و درد گداختي
تو مرا در درياي مصيبت و بلا غرق كردي
و در كوير فقر و تنهايي سوزاندي
خدايا...
تو به من
پوچي لذات زودگذر را نمودي
ناپايداري روزگار را نشان دادي
لذت مبارزه را چشاندي
خدايا...
تو را شكر مي كنم
كه از پوچي ها و ناپايداري ها و خوشي ها و قيد و بند ها آزادم نمودي و مرا در توفان هاي
خطرناك حوادث رها كردي و در غوغاي حيات در مبارزه با ظلم . كفر غرقم نمودي و مفهوم
واقعي حيات را به من فهماندي
فهميدم:
سعادت حيات در خوشي و آرامش و آسايش نيست٬ بلكه در درد و رنج و مصيبت است