حکایت در حکایت ...

حکایت من ، حکایت کسی که عاشق دریا بود ، اما قایق نداشت ، دلباخته سفر بود
همسفر نداشت.
حکایت کسی است که زجر کشید ، اما ضجه نزد ، زخم داشت و ننالید ، گریه کرد ،
اما اشک نریخت ، مثل پرنده ای که دلش هوای آسمان داشت و در بند صیاد گرفتار بود.
حکایت من ، حکایت چوپان بی گله و ساربان بی شتر است ، حکایت کسی است که
پر از فریاد بود ، اما سکوت کرد تا همه صدا ها را بشنود...
حکایت من ، حکایت دلی است که پر از امید و وفاست
اما حکایت تو ، نامهربانی هاست که آمدی ، دل بردی و عادت دادی و رفتی...
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 10:39 توسط احسان
|