آره کار خداست!!!

گنچشک کوچک با تلاش زیاد بلاخره توانست تمام کند.
لانه امن و راحتی بود خوشحال بود که برای زمستان جای گرم و نرمی دارد.
بال های کوچکش را باز کرد و از شوق به آسمان پرواز کرد.
زیر لب زمزمه می کرد:خدای مهربانم ممنونم از این که کمکم کردی و هوای من و داری و من رو
دوست داری.
خدایا شکر که تو خدای منی عالم ٬ قادر و توانای گنچشک کوچک دیگر نبود احساس می کرد
بزرگ شده زیرا خدای بزرگی دارد.
بعد از پرواز وقتی خواست به لانه کوچکش برگردد با صحنه هولناکی مواجه شد.
تمام لانه او با خاکستر یکی شده بود با چشمان اشک آلود به آسمان نگاه کرد و با صدای
بغض آلود گفت:خدایا من کجای دنیای تو رو گرفته بودم٬ من توی یک گوشه از دنیا٬ یه لانه
کوچکی ساخته بودم و زندگی می کردم
خدای من چه بدی کرده بودم که باید این گونه تاوان بدم
ندا داد:گنچشک کوچک من پشت لانه کوچکت مار بزرگی کمین کرده بود.برای در امان نگه
داشتن تو خانه ات را آتش زدم.